اخ جوووون شهربازی
روزهای 3 سالگیت میگذرونی . ماشالا حسابی شیطون شدی و اذیت میکنی. توی تابستون که شباا هوا بهتر بود هرشب نق میزدی منو ببرین پارک، تازه جای پارک های مختلف یاد گرفتی و سفارش میدادی کجا ببرنت یه شب میگفتی شهربازی، یه شب پارک دلگشا، یه شب پارک جنگلی
یه شب خونه بابا صفر بودی سر شب بود. بابا جونت اومد دنبالتون شما رو ببره خونه یهو برگشتی گفتی امشب منو ببرین پارک چهارراه حافظ
ما همه زدیم زیر خنده آخه فقط همون یه پارک بلد نبودی
خلاصه هرشب یه جای میرفتی پارک و کلی بازی میکردی.
یه روز من سرزده اومدذم خونتون شما خواب بودی عزیزم. از خواب بیدار شدی کلی خوشحال شدی که من اومدم خونتون. عصر با هم رفتیم شهربازی.کلی ذوق کردی و یه عالمه بازی کردی.بووووووس




بعد از اینکه با وسایل بازی که مخصوص بچه های کوچولو بود بازی کردی بدو بدو رفتی سراغ تاب و سرسره که مخصوص بچه های بزرگتر از شما بود.




توی شهربازی یه آبشار مصنوعی درست کردن. شما هم میرفتی اون طرف دنبال سنگ ریزه میگشتی و پیدا میکردی و پرت میکردی توی آب 





اخ جوووون شهربازی
